|
مردي بود كور كه خيلي زود از خواب بيدار شد تا نماز صبح را با جماعت در مسجد بخواند وي لباس خود
را پوشيد و وضو گرفت سپس راهي مسجد شد در نيمه راه پاي او ليز خورد و بر روي زمين افتاد و
لباسش كثيف شد . دوباره به خانه برگشت و لباسش را پوشيد و وضو گرفت و برگشت تا اينكه در
مسجد نماز بخواند و براي بار دوم در همان مكان اول پايش ليز خورد و افتاد و باز هم لباسش كثيف
شد، دوباره به خانه برگشت و لباسش را عوض كرد و وضو گرفت و راهي مسجد شد در وسط راه با
مردي كه چراغ در دستش بود روبرو شد. از آن مرد پرسيد كه تو كي هستي ؟ مرد جواب داد : كه من تو
را ديدم كه دوبار در وسط راه افتادي و با خودم گفتم كه راه تو را نوراني كنم تا بتواني به مسجد بروي و
آن مرد با آن مرد كور به مسجد رسيدند و مرد كور به آن مرد گفت : كه بيا داخل نماز بخوانيم اما آن مرد
خودداري كرد دوباره به او گفت كه بيا نماز بخوانيم. اين بار مرد به شدت خودداري كرد بعد از آن مرد كور از
او پرسيد چرا دوست نداري نماز بخواني ؟ مرد در جواب گفت كه من شيطانم در بار اول من تو را بر زمين
انداختم تا نتواني به مسجد بروي اما وقتي كه تو به خانه برگشتي خداوند تمام گناهانت را بخشيد و
براي بار دوم كه تو را انداختم و تو هم دوباره به خانه برگشتي و راهي مسجد شدي خداوند تمام
گناهان اهل بيت تو را بخشيد و براي بار سوم ترسيدم تو را بيندازم مبادا دوباره برگردي و خداوند
بوسيله اين كارت تمام گناهان اهل روستا راببخشد.
پس اي عزيزان هيچ وقت راه نفوذي براي شيطان در بين خودتان ايجاد نكنيد... + نوشته شده توسط در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت
13:55 |
يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود -
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود مَرد وارد شد و آنجا ماند چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت اين کار شما تروريسم خالص است نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند + نوشته شده توسط در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت
15:56 |
|
|